|
میخواهم برایــت تنهـایی را معنــی کنم
در ساحل کنار دریا ایستاده ای
هوای سرد،صدای مــوج،انتــــظار انتظار انتظـار، به خودت می آیی،یادت می آید
دیگر نه کســی است که از پشت بغلت کند،نه دستی که شانه هایت را بگیرد
نه صدای که قشنــگ تر از صدای دریــــا باشد
... اسم این تنهــایی است
هــر روز یکبار،هر بار یک دفــعه، هر دفعه یک خــط بنــویس
تا شاید بعد از عمری بفهمی با من چه کردی .....!
نظرات شما عزیزان:
+
تاريخ دو شنبه 25 مهر 1390برچسب:,ساعت 16:36 نويسنده بهار
|

|