|
من پيش از ديدن او تنها بودم . خجا...لتى بودم . غمگين بودم . اما دلم مال خودم بود . مى دانستم چه كنم . با دردهاي خودم مى ساختم . اما حالا عاشق شدم . عشق مرا گرم كرد . از تنهايى در آورد . اما غم عشق با همه ى شيرينى ، سخت جانم را آزار مى دهد...!
...تو مرا اسير كردى . وقتى به قصه ات گوش مى دادم ، وقتى اسير قصه ات شدم ، برايم زندان ساختى . حالا اين جا زندان است . قفس است...!
نظرات شما عزیزان:
+
تاريخ سه شنبه 31 خرداد 1390برچسب:,ساعت 17:52 نويسنده بهار
|

|